تبلیغات
یکی بود با این که یکی هم نبود!

الیوم وبلاگ نویسی باَیِ نحو واجب و هر کس وبلاگ ننویسد خر است.

یکهو آدم چشم باز می‌کند و می‌بیند بیش از دو سال است که در دنیای مجازی نقشی بیشتر از یک فسیل نداشته‌است،  پر از احساسات ضد و نقیض و هیجان‌انگیز می‌شود. از آن دسته احساساتی که آدم را وادار به کارهایی می کند که عقل سلیم و ماتحت گشاد با آن مخالفت می‌کنند. از جنس احساسات کیت وینسلت در فیلم اسطوره ای تاریخ سینما! «تایتانیک»، صحنه ای که در آخرین لحظه خود را مثل میمون به طناب آویزان کرد و به داخل کشتی و نزد عشقش برگشت و یک ساعت بیشتر ما را علّاف کرد. خلاصه اینکه گفتیم پرده های غیبت را کنار بزنیم و دست به کار شویم. حل مشکل ماتحت گشاد با چند بلوط نارس کار سختی نبود ولی عقل سلیم دنبال انواع ادلّه و اِله و بِله می گشت:

نمی‌دانم کجا بود، کِی بود، از کی بود  که مطلبی خواندم در این مایه که، آقا جان! وبلاگ نویسی اساسا یک تفنّن به حساب می‌آید و هر وقت فاز داد بنویسید و اگر کسی گفت چرا آپدیت نمی کنی بزن تو گوشش که اگر یک روز مخاطب یا مولف آن حس کرد که از سر وظیفه این کار انجام شود، باید فاتحه وبلاگ و وبلاگ نویسی را خواند. خب این «نمی‌دانم کی» حرف خیلی غلطی خوردند! اصلا بنده به عنوان کسی که سالها در مکتب جعفری اجتهاد کرده و سری در کتاب و کاغذ و برگ ِ چغندر دارد، اعلام می‌دارم که هر ایرانی باید حداقل یک وبلاگ داشته باشد و خود را مقید و ملتزم بداند که آن را مرتب به روز کند و ترک آن در حکم محاربه با امام زمان است.*

این ایرانی جماعت که مثلا برای یک اظهار نظر ساده، هزار جور ملاحظه و قید و راه دررو می‌گذارد، که نکند با نظر فردی که معلوم نیست در طول زندگی اش قرار است چند بار دیگر ببیندش، تناقضی نداشته باشد، ایشان ناراحت نشود و تصویر ذهنی که از او در ذهنش به عنوان یک پسر مودب و سربه زیر، که دستش را در دماغش نمی کند، ساخته است را خراب نکند. حالا اگر یک وبلاگ هم نداشته باشد که به چهارتا فحش بدهد و از حقوق از دست رفته اش و غربت خودش و ننه اش بنالد و دو تا آدم مشنگ‌تر هم تاییدش کنند آخه چی بگه؟ با کی بگه و عقده ی دل رو پیش کی خالی کند؟ اونوقت مثل ملای مدّعیان که خودم باشم باید سرشو بکنه تو چاه مستراح و با یک مشت شاش و پشکل درد دل کند که البته آن هم خالی از لطف نیست.

در ضمن گفتن کِی بود مانند نوشتن؟ همه خوب می دانیم که نوشتن به سلسله افکار آدم جهت می‌دهد و اگر واقعا می‌خواهید چند نفر را بکشید  ابتدا لیستی از نام آن ها تهیه کنید. با نوشتن شما پله‌های ترقی را در سه دقیقه طی می‌کنید و به تمام آرزوهایتان یک شبه می‌رسید، خدا شاهده!  اگر بخواهم همین جور از فوائد وبلاگ نویسی بگویم که چه چیز باحالی است و چقدر برای سلامتی دهان و دندان مفید است و اصلا فکرش را هم نمی‌توانید بکنید چه تاثیرات شگرفی برای شادابی پوست و مو دارد؛ آنوقت شاید تعداد تارکین وبلاگ آنقدرکم شود که باید کار و کاسبی جهنم را تعطیل کنیم و خدا را خوش نمی‌آید نون یک عده را این وسط آجر کنیم.

---------------------

* باید به اطلاع هم وطنان گرامی برساند که از این به بعد این وبلاگ در روزهای خاصی در هر شرایطی و بدون هیچ دلیلی به روز خواهد شد و که البته نرخ آن هرهفته و هرماه و تصاعد حسابی و هندسی و فیبوناچی نیست. فعلا سری ِ آن  در مرحله تحقیق و آزمایش است که نتایج آن متعاقبا به سمع و نظر مخاطبین عزیز خواهد رسید.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 تیر 1390    | توسط: وحید    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تلگرافی برای شاخ هایم

تصرف می کرد  آغوش مرا
تجاوز می کردم  به زیرپوشت
آسمان طوری ابری بود
  که چشم ها یکسر می شاشیدند
برف ها کون کوه را تصرف کردند
من از تو زندگی می خواستم
پشت ِ کارت پستالت فرستادی
«از زندگی ترا می خواهم»

لشکر از تشنه،  عطش تر  روی پوست ها
خیس از عرق و اشک زیرپوش ها
لبریز از ارس و اسب
چهارنعل می دوم و به گا می روم

حالا که
جلد شناسنامه ها قرمز است
چاره ای نیست جز اعتماد به سوراخ جیب ها
پارگی ِ هویت ِ این بادبان
 و نخ ِ بادبادکم  در ارتباط ماهواره و جاذبه ات
تو در ذهن من مرا خودارضایی کردی   کثافت
جِرَم دادی فقط به جُرم این که پاره شدنی نبودم
تانک بودم  تا نوک کیرم
از آنجا به بعد پسر خوبی شدم  که برای اینکه پدر خوبی بشود
هر روز صبح در آینه یا توالت تکرار می شود
رفتم بالا
خیلی با «با» راه آمدم
راه ها نمی آمدند
با یک روپوش سفید
مرا جلد آزمایشگاهش کرد
وقتی خراب شد
از  «از» چیزی نمانده بود  جز  جزء
آن روز
مست بودند  تمام مرزها...

نوشته شده در تاریخ شنبه 29 فروردین 1388    | توسط: وحید    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^