در زیر بالشتک‌های نرم و سفید
گوسفندها قیژ قیژ،
 روی مغزم رژه می‌رفتند ...
ریگی که از ته آسمان به
 کف کفشم افتاد ...
« قدم‌های قدم زدنم قدم زنان روی هر واژه می‌رفتند.»
مثل موهای پریشان مردم شهر
افکار من در مغزم می‌پیچند ...
قیژ ... قیژ ...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 شهریور 1384    | توسط: وحید    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()