دوباره آمده‌ام
با دروغ‌هایی دلچسب
از آوازهای واقعی كه عینیت نداشتند
و از سایه‌هایی كه همیشه دستم به اشان می‌رسید
گرزم كه به صلح می‌اندیشد
و پیت‌های نفتی كه از زیر آب‌های خروشان چشمت
چرا آتش را خاموش می‌كردی؟
و این بار تو از من می‌پرسی:
چرا آتش را
با مشعل‌های سوخته
به یك پیت كهنه از نفت‌های مانده
كه البته بوی تعفن می‌داد ...
و من خودم خوب می‌دانم كه چقدر علاقه داشتی
مثل شعله چراغ نفتی‌ات
علاف دستی باشد
تا تو را خاموش كند
تا برگه‌های چك‌نویست را
كه آغشته به نفت «خام» بود
قبل از اینكه باران ببارد
با اشك‌هایش خیسش
یك‌بار دیگر پاك‌نویس كند!


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 آبان 1384    | توسط: وحید    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()