پدر نشستن آبست روی بعد از ظهر
كه تازه‌تر بكند كاكتوس پرپر را
  سید مهدی موسوی

سلام،
این پست را با یادی از پدرم كه در همین چند ماه اخیر عمرش را به شما داد آغاز می‌كنم، فقط همین قدر اشاره كنم كه اگر كسی را تا زمانی كه زنده است بشناسید.. شاید ساده‌تر بتوان.. بگذریم!

و این را هم بگویم كه ممكن است امسال كمی از گوشه‌گیری در شعر بیرون بیایم و ان‌شاءالله جدی‌تر..

این غزل هم برای تمام كسانی كه..


كبریت بی‌خطر، آتش زده مرا
[ هرگز كسی نمی‌خواهد بد ِ مرا! ]


من زنده‌ام هنوز از مردگی فقط
تزئین ِ نموده یك گل مرقد ِ مرا


یك تكه ابر در هفت آسمان خشك
یك پوچی ِ جدید! اشك آمده مرا ↓


خیس از عرق كند  - « آرام جان ِ من! »
[ دكتر نخواسته هرگز بد ِ مرا! ]


دكتر فرشته شد! بر تخت ِ چوبی ِ...
تا موریانه‌ها خواندند اشهد ِ مرا!


چیزی شبیه چیز از چیز ِ من بچیز!
«چیز است!» پاسخ بی‌مسند مرا


یك مرگ ِ حتمی ِ .... یك زندگی بمیر!
بی‌سرنوشت ِ قطعا - باید ِ مرا


مفهوم ِ عقل، پوچی، فلسفه، مرگ، عشق
انسان شده به زور ِ شعبده مرا


یك چیز بی‌خطر، در لای دفترم
یك شعر بی‌دلیل آتش زده مرا !

نوشته شده در تاریخ جمعه 26 خرداد 1385    | توسط: وحید    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()