گفتند: خودت باش
[ و سیلی روی صورتم چه می‌نشست!]
گفتم: خودم باشم كدامتان؟
پس از آن حرف‌ها در پاكنویس نمی‌گنجید
حاضرم تمام انگشتانم شهادت بدهند
كسی چه می‌دانست
 ما با خون جگر روی گل‌های باغچه‌مان را سرخ نگه داشته‌ایم؟
و چك‌نویس‌های باران خورده
 به طرز مشكوكی ادامه‌ی دیالوگ را در گوشه‌ای از حیاط گوش می‌كردند
خنجر:  تمامش از خاطرها پاك می‌شود!
درخت:  هیهات! كه هنوز باد در گوشم وز وز می‌كند
[ برگی هرزه كه من نیست  از دستش رها می‌شود]
200 برگ هم كه باشد
فقط خالیش به درد ِ گریه كردن می‌خورد
گفتند: مرثیه كه گناهی را نمی‌شوید
گفتم: عصیان نكرده‌ام كه توبه كنم!
بوی كاغذ بود كه مستم می‌كرد
روی قرمز بود كه كار دست ِ دستم می‌داد
قصد كاری نداشتم
شنبه‌ها از باغچه حرام‌زاده می‌رویَد
و جمعه‌ها فاحشه‌ای بر مزار گل‌های كاغذی فاتحه می‌خوانْد
یادهایی را كه بادها نبردند زنده زنده در دفاتر دفن می‌شوند
بعد من و خداحافظی دست می‌دهیم
و با اجازه‌ی شما
با خود ِ بی‌خودم خلوت می‌كنم
و تمام چیزها را دوباره مرور می‌كنم...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 آبان 1385    | توسط: وحید    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()