دیگر برو!
            برای دیگری یك بار دیگر بایست!
برای من كه در انتظارت عمری
گوشه‌ای دنج ماندم     دیگر فنج هم هوا نمی‌كنی
نكن!
به آسمانی كه سالی بالای سرت بارید
پشت كرده‌ای       چرا؟

می‌دانم       می‌دانم تو هم مثل من نمی‌دانی
مگر  با سر بسته چمدانی می‌شد عاشق شد؟
مگر  دسته دسته  پرستو در كه یقه‌ات فرود امد
به اندازه‌ی آپارتمان ِ دوخوابه‌ای  سینه‌ات را فراخ نكردند؟
برو     خسته است
بمان!
نصف ِ استكان تنهایی دارم        تمام مال ِ تو
سنجاق سری كه پری ِ عریانی آخر ِ یك شب ِ تابستانی داد به من
در كدام هوای سردسیری تنت وصله می‌شود؟ 
نمی‌شود    نمی‌گذراند آخر
تا ته ِ خط سطرم را تمام
آ... آم ... آمدی...
گام ... گام بر نداری یك وقت!
زیر تخت كفشت قفسی دراز كشیده
كه خودت در گوشه‌ای از آن نشسته‌ای به من!
برداری از لای انگشتانت فرار  می‌كند
مثل ِ  كجا كه جای پایش را روی بند ِ رخت، دار می‌كند

در مسیر  جز اسیر به دیر ِ دیگری هم فكر می‌كردی
كه آن دیگری كه كجای دیگری آمده بود     كرده بود!
با لكنتی در مثل ِ سیانور زیر زبان نگه داشته‌ام
مفهوم ِ كهنه‌ی رفتنت را در بردنت می‌بُرم   قاچ قاچ!
كنار هم سوار می‌كنم  میله‌ها را راست راست
یك موقع از بوسه‌های ناگهانی جانی سالم در نبری    نكند!

برای پرواز آسمان ِ قراضه‌ای را مصرف كردیم
برای روز ِ مبادا پنجره‌ای نصف ِ نیمه باز گذاشتیم
    دیگر نیست!
دیگر  به دیگری هم دل خوش كنی  دل نیست
مشكل نیست
گاهی فقط زمستان كه برف‌هایش...
گاهی مكث كوتاهی در ماه..
گاه گاه كه گامی بر می‌داری مواظب باش
این ابرها بیشتر از آنكه می‌گفت  لغزنده‌اند

دور ِ دست دست بند
از دور دست صدای سیبری می‌لرزد
تو دستی دراز كن!
این زمین ِ دست خورده خیلی دست انداز دارد       بپّا!
چشمم بسته‌اند كه در چشم ِ تو چشم باز می‌كنم
موسی نیستم كه زبان در آتش فرو كنم    كودن نه!
هارون تویی
وارون تویی
هم لیلی و مجنون تویی!
به كجا كه تو جا بگیری    بروم؟
به پایان ِ راه كه نزدیك می‌شوی راهیست تازه
چرا عجله       چرا شتاب؟
زمین فصل ِ جدیدی نساخته است!

نوشته شده در تاریخ جمعه 13 بهمن 1385    | توسط: وحید    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()