گشنه بودم،  شب بود!
دارا پنچه كشیده روی گنج و  دستانش بلند و ماه عربده‌ای مورب بود
دستی كه پرنده را از آسمان كند
برنده را در غمار برد!؟

فكر نمی‌كنم دیگر به اقماری كه حول من حال می‌كنند
زمینم؟
نه    ذمّ  "این"م نزد "آن" حضرت!
حضرت ِ آنم!
غول ِ پنجه‌های نانم در دست ِ دستان ِ مردم
آی مردم!
- بی‌خیال ِ مُردم -
گشنه‌ام   مثل ِ تمام چشم‌های شما زلال و حوشحالم
ایرانی و ایرانم!
ایرانم   می‌شنوی؟
ایران ِ عزیزم     پاشو؛ صب شده مدرست دیر میشه‌ها!
تا همیشه‌ها!
تا همیشه‌گی ترین‌ها
تا ته قوطی ِ پپسی  را خورده‌ام   اما چیزی ندارد قوطی ِ پپسی
ته ِ دریا را می‌كنم و تا ته و توهشو در نیارم  در نمی‌یارم؟
  - چی رو؟
ببخشید خانم!
جنوب ِ چشم‌های تو، چشم‌های شما
اصلا تمام ِ آب‌های آزاد ِ جهان!
بس نیست؟

اگر نمی‌خواهی قلعه‌ای باستانی باشی
سیاهپوست،
  یا لااقل سیاهپوست ِ خوشكل باش!

من كه پنجه در گنج آب‌ها داشتم
میل ِ دزدیدن ِ شهری در بغداد دارم
اصلا میل دزدیدن سیبی در آخر دیدن ِ تو دارم
اگر دیدار نبود  سیب را برای چه كسی روی سرت آویزان می‌كردی؟
مگر قرون وسطی ایران نداشت
  بوعلی و وحید جلی؟
مگر ایران  جناس ِ تامل برانگیزی با ویران نخواهد داشت؟
مگر دلیران برای "این"ها نمی‌جنگیدند؟

تو اگر چشم داری
خب من هم دارم!  دوتاش رو هم دارم!
اگر عینك داری   من ندارم!
اصلا من مفصل‌تر از این حرف‌ها زندگی می‌كنم
من با گلنگ و گل‌های قشنگ زندگی می‌كنم
تو با چی می‌كنی؟
با گریه كه هرشب وسط شیون بلند!؟
با پرواز كه شب شكم خودت را سیر؟
گشنه بودم     بمیر!

نوشته شده در تاریخ جمعه 9 آذر 1386    | توسط: وحید    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()