ای کاش می دانستی!
که در سکوت مرگبار شب
چه سنگین رازها که نهفته
و در ساکت قلب بیمار شب
و چه سیاهی ها که نقش بسته
آیا این میان اثریست
از پاک عاشقان دل خسته؟

معبود من هستی
وگرچه از چنگال طماع من اسوده رستی
اما حس میکنم وجودت را در کنارم
آه ... کجایی؟
که حسی سرکش در تار و پود وجود من
فریاد میزنند!
تو را میخواند!
تو را میخواهد!

ای کاش می توانستی!
تو همرنگ دیگران باشی
عاقلانی دیوانه!
سراسر وجود تو
با جذبه ای عجیب مرا می خواند
همه حتی خودش می داند
که تو می دانی راهی برای رستن

مسیری دراز پیش رو
و خطرها بسیار
صدایم کن
که صدایت می کند عقل را خمار
و دل میگردد مشتاق
پر میکشم و می رسم
به انتهای خط سیاق !!!

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 فروردین 1384    | توسط: وحید    | طبقه بندی:    | نظرات()