نویسندگی


شهر بی‌در و پیكری است
  دروازه‌بانش  اخته‌ای  بی‌پدر
من و آن شهر كه  پُر دارد
   اما همیشه خالی‌ست
         گاهی
          درهم می‌شویم
و  گاهی هم
          در می‌شویم

می‌رویم  دنبال سر ِ  ساعت
اگر قدم رنجه كند جناب ِ عنایت
بفرمایند كی فارغ می‌شویم از این توله نوزاد
كه در مردانگی‌مان سنگین می‌كند
زحمت
      را  كمی سبك می‌كنیم

اما همیشه  گیر می‌كند!

گرچه  گُرگُر  دارد
     می‌سوزد
اما دِلش دوباره یك جا گیر می‌كند

به یك میخ!

بسته شدم  محكم
  روی پشتم  می‌نویسم:

شاعر
      یا الاغی كه فروشی‌ست

نسل از پی ِ نسل
  زندگی را خراب می‌كنند
 تا عمارت‌هایی بنا كنند
   كه بناست
  در آن زندگی كنند

اما همیشه  مرگ و میر می‌كنند!

دلت خنك شد؟!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 اردیبهشت 1387    | توسط: وحید    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()