هر صبح می دود
نسیم در پنجره
شلاق می زند
بر جان خسته من
پس هر شلاق نوازشی است بر هر خسته دلی
 و در زیر شلاقها
من به یاد توام
پس بازگو
غوغای آغاز را
از پایان دم مزن
که من از پایان می ترسم
اما می دانم پایان هم آغازیست برای پایان
اغاز هم پاینست برای آغازی
پس اغاز و پایان کجاست؟
بگو ...
که هر شعله بوی تو دارد
تو سکوت می کنی
و من زیر شلاق نسیم می مانم
تا پایان ...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 خرداد 1384    | توسط: وحید    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()