روزها در کوچه های عمر تو من گامی زنم
در مبان رنگ ها وپرده ها نقش گمنامی زنم
تا جا زیست باید در این فالب تن
تن نا کجا که در جان تو طرح ایهامی زنم
تو دنبال من و پیش در پیش تو من را روم
در ین حادثه هر لحظه من دامی زنم
نا خواسته فروختی مرا، هیچ پس
دریای عمر تو من جمله درجامی زنم
لیک در پیش عشق من کودکی نوباوه ام
در جدال با او بر خود رنگ ناکامی زنم
هر چه گذشتم نشد بر عشق
که در وجودش آخر اهنگ تمامی زنم

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 خرداد 1384    | توسط: وحید    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()